ماهیت روح،اثبات روح، تجرد روح، اصالت روح
روح
از دیر باز این مساءله مطرح بوده که آیا انسان غیر از بعد مادی و عناصر فیزیکی و فعل و انفعالات فیزیکی و شیمیایی ، جنبه دیگری نیز دارد یا خیر؟ در صورت مثبت بودن ، کدام جنبه مساوی با حقیقت انسان است ؟
قرآن کریم آفرینش انسان را علاوه بر اینکه از خاک و گل یا نطفه و مراحل تکاملی آن می داند، برای او حقیقت دیگری نیز معتقد است که گاهی از آن به روح و گاهی به خلق دیگر تعبیر می کند.
...ثمّ اءنشاناه خلقا آخر... (30)
سپس آن را به شکل دیگری ایجاد کردیم .
ثمّ سوّاه ونفخ فیه من روحه (31)
سپس در او بعد از آنکه وی را از گل آفرید و به نیکویی و تناسب آراست ، روح دمید.
در دو مورد دیگر درباره نفخ روح به حضرت آدم (ع ) سخنی به میان آورده است :
فاذا سوّیته ونفخت فیه من روحی ... (32)
هنگامی که کار آن را به پایان رساندم و از روح خود در او دمیدم .
با تاءمل در این آیات به دست می آید که وجود روح از نظر قرآن امری مسلم است . علاوه بر این آن را غیر از جنبه فیزیکی و مادی اشیاء دانسته است ؛ هر چند که ایجادش همراه کامل شدن جنبه مادّی بدن می باشد، البته نه آنگونه که مادّیها معتقدند که آن محصول فعل و انفعالات مکانیکی مادی است .
دلایل اثبات روح  
ما در تمام عمر، از خود با کلمه (من ) تعبیر می کنیم ، با اینکه تغییرات و دگرگونیهایی برای بدن ما پیش می آید لیکن آن چیز که حقیقت ما به او است ، هیچ کاستی و افزایشی مانند آنچه بر بدن وارد می شود پیدا نمی کند. بطور مثال اگر انسان بر اثر کمبود مواد غذایی ، بیماری ، پرکاری ، پیری یا سرما و گرما ناتوان و لاغر شود، این کاهش و ضعف تنها در بدن او احساس ‍ می شود، ولی از حقیقت انسانی او چیزی کاسته نخواهد شد و ما او را همان انسان قبلی می دانیم ، همچنین بر اثر رسیدگی کامل به وضع غذایی بدن ، انسانیّت او رشد و قوّت پیدا نخواهد کرد. از این رو، در می یابیم که آنچه حقیقت انسان به اوست ، جز روح یا نفس چیز دیگری نیست و آن موجود غیر از بدن است ؛ حتی اگر جزیی از حسّاسترین عضو بدن انسان را که مغز است و مادیگراها نسبت به آن توجه بیشتری نشان می دهند، به وسیله عمل جرّاحی بردارند باز او را همان انسان قبلی می دانیم و از حقیقت او چیزی کاسته نمی شود، اگر چه مقداری از معلومات خود را به واسطه از بین رفتن ابزار از دست بدهد. در مورد سایر اعضای بدن انسان نیز چنین است .(33)
از نظر علمی همه سلولهای بدن انسان در طول هفت یا هشت سال بتدریج از کار افتاده ، جای خود را به سلولهای جدید می سپارند، حتی سلولهای مغز اگر چه از نظر تعداد همیشه ثابتند، لیکن این تبدیل در آنها هم وجود دارد، ولی در عین حال با این همه تغییرات ، انسان امروز خود را همان انسان ده سال قبل می داند و هرگز این حقیقت را انکار نمی کند اگر چه در دادگاهی در مورد جرم ده سال قبل محاکمه شود. از اینجا ثابت می شود که حقیقت دیگری در انسان غیر از بدنش وجود دارد که همیشه ثابت است و تغییرپذیر نیست و آن همان روح است .(34)
ما تمامی افعال و انفعالات گوناگون بدن را به خود نسبت داده ، می گوییم : من خوردم ، با چشمم دیدم ، با پایم رفتم ، و با زبانم سخن گفتم ، و با گوشم شنیدم و با مغزم اندیشیدم . در تمام این تعبیرات ، افعال گوناگون را به یک واحد نسبت می دهیم ، این واحد چیست ؟ آیا خود این اعضا با هم جهت واحدی دارند؟ بی شک می دانیم که کار هر یک از آنها به خود آنها مربوط است و کار هر عضوی را نمی توان به عضو دیگر واگذار کرد و یا نسبت داد، به وسیله گوش نمی توان دید، به وسیله زبان نمی توان شنید. به وسیله گوش ‍ نمی توان تکلّم کرد یا غذایی خورد و... هر یک از این اعضا مستقل از یکدیگرند و از هر یک کاری مخصوص به خود ساخته است . باید حقیقت واحد دیگری که غیر از بدن است ، وجود داشته باشد که بتوان تمام این امور مختلف را به یک سیاق به آن نسبت داد و ما آن حقیقت را روح می دانیم .(35)
وجود این حقیقت واحد که از آن با کلمه من تعبیر می کنیم ، در نزد هر شخصی آن چنان معلوم و پذیرفته شده است که گاه تمام افعال بدن را بدون واسطه قرار دادن عضو مخصوص به من نسبت داده و می گوید: من خوردم ، من دیدم و... حتی اگر از بدن و اعضا افعال آن هم غافل شویم ، از نفس خود غافل نخواهیم شد و معلوم است آنچه را که از آن غافل می شویم ، غیر از چیزی است که به آن توجه داریم و از آن غافل نمی شویم .(36)
خلاصه  
قرآن کریم برای انسان غیر از بدن مادی به خلقت دیگری نیز معتقد است که گاهی از آن به روح و گاهی به خلق دیگر تعبیر می کند.
مهمترین دلیل برای اثبات روح ، آن است که انسان حقیقتی دارد و از آن به کلمه
((من )) در تمام عمر نام می برد که همیشه ثابت و تغییرناپذیر است و چیزی به آن اضافه و یا از آن کاسته نمی شود گر چه بدن انسان ضعیف و لاغر یا قوی و چاق گردد و دچار تحولات شود و نیز نسبت داد افعال گوناگون اعضای بدن به یک حقیقت دلیل دیگری برای اثبات روح است .
 تجرّد روح 
بعد از اثبات اینکه انسان حقیقت دیگری غیر از این بدن دارد، باید دید که آن نیز مادی بوده و حالات مادی دارد؟ یا امری است که از خواص مادّه و آثار جسم مبراست .(37) فیلسوفان مادی و الهی و متکلمان در این باره دیدگاههایی دارند که با یکدیگر متفاوت است . برخی از متکلمان معتقدند که روح ، جسم است ، ولی نه مانند دیگر محسوسات ، بلکه جسمی لطیف و نورانی است ، موجودی زنده و متحرک است که در جمیع اجزای بدن نفوذ دارد، همانگونه که آب در برگهای گل و روغن در دانه های زیتون راه دارد و به حرکت در می آید و این روح است که به جسم و بدن حیات و حرکت می بخشد و پس از فساد بدن به عالم ارواح قدم می گذارد .(38) این قول را فخر رازی نیکو شمرده و آن را قوی و موافق با کتابهای آسمانی دانسته است .(39)
گروه دیگری به نام مادیگراها به جسمانی بودن روح معتقد هستند و در مورد نظریه خود سرسختانه پافشاری می کنند. آنان درباره حقیقت روح می گویند: غرض از روح خواصّ معین از تشکّل مخصوص ماده است . (40) ارانی با توضیح بیشتر در جای دیگر می گوید؛ اگر اجزای ماده رابطه زمانی و مکانی مخصوص نسبت به هم پیدا کنند، صاحب روح می شوند و روح عبارت از همان رابطه اجزاء مادّه صاحب روح است . (41)
فیلسوفان الهی و جمعی از متکلمان به تجرد روح و نفس معتقدند که حق با ایشان بوده ، و دلایلی چند از قرآن و عقل به آن دلالت می کند.
تجرّد ادراک  
ما می دانیم که در امور مادی اگر بخواهیم چیزی را به ظرف چیز دیگر قرار دهیم ، لازم است ظرف از مظروف خود بزرگتر یا مساوی آن باشد تا بتواند مظروف را در خود جای دهد، زیرا هرگز نمی توان شی ء بزرگتر را در شی ء کوچکتر جای داد. فرض کنید که در مقابل منظره زیبایی ایستاده اید، درختان سر به فلک کشیده و گلهای رنگارنگ چشم شما را خیره کرده ، صفحه آسمان نیلگون ، زیبایی دیگری به محیط بخشیده و استخر بزرگی که ماهیهای خوش نقش و نگاری در آن شناورند، در کنار شما جای گرفته است و ما این همه موجودات را تصور می کنیم ، صورت آنها در کجای مغز ما جای می گیرد؟!
با اینکه مجموع مغز و سلولهای آن و سلسله اعصاب مربوط به آن بمراتب از تصاویر درک شده کوچکتر است و اگر این صورتها در سلولهای مغز جایگزین شده باشد، انطباق بزرگ در کوچک لازم می آید و این محال است ، پس آن صورت ادراکی که به همان شکل درک می شود، یک حقیقت مجردی دارد که در مغز مادی جای نمی گیرد و آن حقیقت انسانی به واسطه مغز درک می کند و او باید مجرد باشد.
اشکال : مغز ما تصاویر کوچکی مانند تصویرهای میکرو فیلم می گیرد و سپس به وسیله فعل و انفعالات شیمیایی ، آنها را بزرگ می کند و نیازی به روح و تجرد آن نیست .
پاسخ : ما فعل و انفعالات مغز و وسیله بودن آن را هرگز منکر نیستیم ، اما کلام در این است که بعد از این فعل و انفعالات ، آن صورت بزرگ چگونه تصوّر می شود و در کجا جا گرفته و منعکس می گردد؟ اگر بگوییم این تصور در مغز انسان می باشد. در این صورت باید تصویری بزرگ در سلولهای مغز جای گیرد که همان انطباق بزرگ بر کوچک می باشد یعنی صورت ادراکی در عین حال که بزرگ است در جای کوچک جای گیرد و این امر محال است . بنابراین باید بگوییم : صورت ادراکی که خصوصیت ماده را ندارد و امری مجرد است ، به وسیله روح مجرّد درک شده است .
یاد آوری و بازشناسی  
یکی از ویژگیهای نفسانی ما این است که پس از آنکه با پدیده ای رو به رو شدیم ، آن را درک کرده ، سپس به خزانه نفس و حافظه می سپاریم ، لیکن می توانیم پس از گذشت زمان ، همان را به یاد آورده و بطور کامل تشخیص ‍ دهیم که آنچه به یاد آورده ایم ، همان ادراک گذشته ماست ، بدون آنکه احساسی جدید لازم داشته باشیم و این مساءله یکی از اسرارآمیزترین مسائل روحی است . اگر آن چیزی که قبل از این درک کرده ایم با آنچه را که یادآوری می کنیم ، یکی نباشد، تمام پایه های فعالیتهای اجتماعی و حقوقی و علمی که همگی مبتنی بر ادراکات است ، در هم فرو ریخته و مختل می گردد. هنگامی می توانیم حکم کنیم که درک شده ما در هر دو حال یکی است که معتقد باشیم ادراکات و نگهداری و یادآوری آنها، همه کار روح و نفس است و از آن جهت که روح مجرد است ، صورتهای ادراکی را در حالات مختلف حفظ کرده و مقایسه می کند و حکم وحدت آنها را صادر می کند. اما اگر بگوییم : صورتهای ادراکی را با جای گرفتن در سلولهای مغز درک می کنیم ، با توجه به اینکه سلولهای مغز، مادّی و محکوم ویژگیهای عمومی مادّه می باشند که از آن جمله ((تغییر پذیری )) است ، ادراکات نیز نمی توانند ثابت باشند و شخصی که خاطرات پنجاه سال قبل خود را به یاد می آورد، چگونه می تواند بگوید: این همان چیزی است که قبل از این درک کرده ام ؟! و حال آنکه در ظرف این مدت اعصاب و مغز او با همه محتویات مادی خود چندین بار تا آخرین جزء مادی و سلولهای آن تغییر و تبدیل یافته است .(42)
آیات قرآن  
به چند نمونه روشن از آیاتی که به آن برای تجرد نفس و روح استدلال شده ، اشاره می کنیم :
الف آیات توفّی که به بیان یک نمونه از آنها بسنده می کنیم :
وقالوا ءاذا فی الاءرض ءانّا خلق جدید بل هم بلقاء ربّهم کافرون (43)
در این آیه شریفه پروردگار شبهه کافران را مطرح می سازد که گفتند: هنگامی که ما در زمین گم شدیم (بر اثر تجزیه و تفرقه اعضای بدن ) آیا بار دیگر آفرینش جدیدی خواهیم داشت ؟! اینها به ملاقات با پروردگارشان کافرند. بعد به پیامبرش چنین امر می کند:
قل یتوفّاکم ملک الموت الّذی وکل بکم ثمّ الی ربکم ترجعون (44)
در پاسخ آنها بگو ملک الموت که بر شما گماشته شده ، شما را می گیرد و بعد به سوی پروردگارتان بازگردانیده می شوید.
پیداست که منکران معاد یا کسانی که قرآن کلام آنها را نقل می کند، معتقد بودند که انسان همین بدن مادّی است و وقتی می میرد و بدنش متلاشی می شود، گم شده و از بین رفته و قابل بازگشت نیست .
خداوند متعال در جواب این شبهه می فرماید: شما هرگز گم نمی شوید، زیرا بدن مادی نیستید، بدن مادی قابلیت انقسام و تجزیه و تفرقه دارد، ولی شما را (روح شما را) ملائکه ماءمور در امر مرگ شما، گرفته و نگه می دارند و چون روح قابل تجزیه و تفرقه نیست ، از بین نخواهد رفت و گم نخواهد شد و سپس شما به سوی پروردگارتان باز می گردید.
(45)
ب خداوند حکیم در سوره مو منون پس از تشریح مراتب خلقت انسان به مرحله ایجاد روح پرداخته و فرموده است :
...ثمّ انشاءناه خلقا آخر (46)
سپس او را آفرینشی دیگر دادیم .
منظور این است به انسان بفهماند که تا این مرحله تو تنها جسم و ماده بودی ، ولی از این به بعد موجود دیگری هستی و اصالت تو به موجودی غیر مادی می باشد که همان روح است ، به همین خاطر، این تعبیر در مراحل قبل به کار نرفته است با آنکه هر یک از مراحل قبل نیز خلقی غیر از مرحله قبل خود بوده است .
(47)
ج آیه ای که روح را از عالم امر معرفی کرده است :
و یسئلونک عن الرّوح ، قل الرّوح من اءمر ربّی ... (48)
از تو درباره روح می پرسند، بگو: روح از (عالم ) امر الهی است !
یعنی روح موجودی است از عالم دیگر غیر از ماده و خلق مادی و از سنخ موجودات مادی نیست تا زمان بردار بوده و متوقّف بر مادّه و مادّیات باشد.
(49)
خلاصه 
نظریه های مختلفی از فیلسوفان الهی و مادی و متکلّمان درباره تجرّد روح و یا مادّی بودن آن ابراز شده و هر کدام دلایلی اقامه کرده اند ما چند دلیل عقلی و قرآنی برای آن ذکر کردیم .
دلیل اوّل : ما چیزهای بزرگ را درک می کنیم و آنها در مغز جای نمی گیرد، زیرا انطباق بزرگ در کوچک لازم می آید که محال است پس صورتهای ادراکی مجردند و درک کننده آن نیز مجرد است .
دلیل دوّم : یادآوری و بازشناسی درک شده های گذشته و یگانگی آنها با صورتهای درک شده فعلی است ، پس آنها مجردند، زیرا با تغییر ماده ، تغییر نکرده اند و درک کننده آن نیز مجرد است ، گر چه تمامی سلولهای بدن و مغز هر هفت یا هشت سال یک بار تغییر کنند.
دلیل سوّم : آیاتی که مرگ انسان را با لفظ توفی ذکر کرده و نیز آیاتی که روح را از عالم امر دانسته و برای خلقت آن ، لفظ انشاء را به کار برده است ، بر تجرد روح دلالت می کند.

درس پنجم : اصالت روح 
بعد از اثبات اینکه انسان دارای دو بعد جسم و روح بود. و روح امر مجردی است ، این بحث مطرح می شود که انسانیت انسان به کدام یک می باشد، یعنی اعمال و صفات انسانی به کدام یک نسبت واقعی دارد. آیا اصالت انسان به جسم و بدن اوست ، یا به روح اوست یا هر دو بعد او با هم ، شخصیت انسان را تشکیل می دهند و به او اصالت می بخشد؟
جواب اصالت انسان به دلایل عقلی و نقلی به روح اوست . اینک شرح دلایل :
دلیل عقلی بر اصالت روح  
آنچه که در درس سوم تحت عنوان دلایل اثبات روح ذکر شد، همه دلایل عقلی اصالت روح نیز هست که دیگر تکرار نمی شود.
عالم خواب نیز می تواند تاءیید خوبی بر اصالت روح باشد. در آن هنگام ، تعلق روح به بدن بطور کلی قطع نمی شود، از این رو بدن با تعلّق ضعیف روح به آن از فعالیت ضعیفی برخوردار است ، اما خود نفس در عالم خواب با قدرتی که دارد و تا حدودی از ماده به درآمده و از محدودیت ماده خود را رهانده است ، گاهی کارهایی انجام می دهد که در عالم بیداری هرگز برای او ممکن نیست ، اطلاعاتی که می تواند در خواب از گذشته و آینده کسب کند، گاه چنان حیرت انگیز است که راه هر گونه انکار را نسبت به اصالت روح سد می کند.
(50)
دلیل نقلی بر اصالت روح  
از آیات و روایات بسیاری به صراحت یا اشاره می توان این حقیقت را دریافت که شخصیت و حقیقت انسان به بعد روحانی و نفسانی اوست ، نه جنبه جسمانی و بدن او. برای نمونه به تعدادی از آنها اشاره می کنیم :
1 - ولا تکونوا کالّذین نسوا اللّه فاءنسیهم اءنفسهم (51)
و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم خودشان را از یادشان برد.
ما می دانیم که کافران مسائلی از قبیل خوراک و پوشاک و رسیدگی به لذّت های مربوط به بدن خود را فراموش نکرده بودند، بلکه تمام همّت خود را در این بعد به کار می بردند، پس آنچه مورد غفلت و فراموشی قرار گرفته بود، جنبه معنوی و روحی بوده است . در این آیه نیز حقیقت انسان به جنبه روحی او معرّفی شده است .
2 - ونفس وما سوّاها# فاءلهمها فجورها وتقویها# قد اءفلح من زکّیها# وقد خاب من دسّیه (52)
قسم به نفس انسان و آن خدایی که او را بطور کامل آفرید پس پلیدیها و خوبیها را به او الهام کرد، بتحقیق رستگار شد انسانی که نفس خویش را تزکیه نمود و بدبخت شد کسی که نفس خود را تزکیه نکرد.
این آیات ، سعادت و رستگاری را با یازده سوگند برای اصلاح نفس ‍ می داند، نه برای بدن ، همان طور که شقاوت و بدبختی را برای نفس به حساب می آورد.
3 - یا ایّها الّذین آمنوا اءنفسکم لا یضرّکم من ظلّ اذا اهتدیتم (53)
ای مو منان مراقب خود باشید که وقتی هدایت یافتید گمراهان به شما آسیبی نمی رسانند.
روشن است که گمراهی و راهنمایی هیچ ارتباطی به بدن انسان ندارد. گمراهان ، بدنشان را گمراه نکرده اند و گاهی از نظر بدنی و حالات جسمی خیلی هدایت یافته تر از دیگران می باشند. گمراهان گاهی ضرر و زیان بدنی به هدایت یافتگان می زنند، لیکن ایشان تا وقتی که در راه هدایت باشند گمراهان ضرری به نفس و روح آنها نمی توانند، بزنند. پس ، از این آیات استفاده می شود که اصالت با نفس انسانی است .
4 از امام صادق علیه السلام نقل شده که امیر مو منان (ع ) فرمود:
اءصل الانسان لبّه و عقله دینه (54)
اصالت انسان به خرد اوست و عقل او دینش است .
5 امیر مو منان علیه السلام فرمود:
اءعجب ما فی الانسان قلبه وله موادّ من الحکمه ... (55)
عجیب ترین چیز در انسان قلب (روح ) اوست و برای آن عناصری از حکمت است .
رابطه روح با بدن  
از آنجا که نفس پس از موجودیت بدن ایجاد می شود بنابر گفته مشهور حکمای الهی علوم و معارف از ذاتیات وجود او نیست .(56) پس در کسب معارف و علوم احتیاج به وسیله و ابزار دارد تا بتواند به کمال مطلق برسد و وسیله او بدن می باشد. به بیان روشن تر، روح با تعلقش به بدن و با به کار بردن قوای مادّی آن و از راه محسوساتی که به وسیله حواس پنجگانه بینایی ، شنوایی ، بویایی ، چشایی و لامسه ، ادراک و احساس می کند، به مجهولاتی پی می برد که قبل از آن به آنها آگاه نبود. این معنی با قطع ارتباط حواس با جهان خارج و جدایی روح از بدن (بعد از مرگ ) بخوبی روشن می شود.
از روایات پیرامون معاد استفاده می شود که بعد از جدائی روح از بدن ، دیگر استکمالی برای انسان نخواهد بود، مگر برای افرادی که در دنیا تخم بعضی از اعمال نیک را افشانده باشند و در عالم برزخ از آن بهره مند شوند.
در عین حال که روح با رابطه اش به بدن به کمال و رشد می رسد، بدن را نیز تدبیر می کند و او را مورد تربیت و رشد قرار می دهد. گمان نشود که داخل در بدن و یا خارج از آن است ، زیرا زمان و مکان برای موجود مجرّد، معنی ندارد، بلکه رابطه اش رابطه تعلقی است که احاطه به بدن دارد، یعنی در هر عضوی در عین حال که آن عضو است ، روح نیز موجود است ، لیکن وجود روح ، محدود به آن عضو نیست و روح در عین اینکه بالاست ، پایین نیز می باشد، همچنان که امام صادق (ع ) فرمود:
انّ الاءرواح لا تمازج البدن ولا تواکله وانّما هی کلل للبدن محیطه به (57)
همانا روحها با بدن آمیخته و مخروج بوده و متکی بر آن نیستند، بلکه بر بدن تسلط و احاطه دارند.
خلاصه  
از دیدگاه عقل و قرآن ، شخصیت و اصالت انسان به روح اوست .
آیه ای که سعادت و رستگاری انسان را در گرو تزکیه نفس و شقاوت را در پرتو رها کردن آن دانسته و همچنین آیه ای که به مواظبت از نفس سفارش ‍ کرده تا انسان به هدایت نایل شود و گمراهی گمراهان د راو تاءثیر نگذارد، دلالت دارند که فراموشی روح موجب فراموشی خداوند بوده و نیز سعادت ، شقاوت و مواظبت مربوط به روح می باشد.
روح چون موجودی است حادث به حدوث بدن ، برای اکتساب کمالات و معارف به بدن نیاز دارد، بگونه ای که بر آن احاطه داشته ، نه داخل آن است و نه خارج از آن .